ღღღ.. منشور عشق بازی من..ღღღ

روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و با دوام متصور نیست

 

بوی باران...    بوی سبزه...    بوی خاک...

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس..     رقص باد...

نغمه شوق پرستوهای شاد...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار... .

 

 

 

 

۴دعای برترلحظه تحویل سال:

 

اول دعابرای ظهورآن بی مثال

 

دوم تمام ملت بی ضرروبی ملال

 

سوم رسیدن مابه قله های کمال

 

چهارم تمام جیب هاپرازپول اماحلال...

 

 

 

 

 

خدا خواهد که در این سال وهر سال

 همه روز شما نوروز  باشد

 

درخشد بر شما خورشید آمال

همیشه بختتان پیروز باشد

 

فرا رسیدن سال نو و عید باستانی  نوروز بر شما مبارک 

 

 *************************

 

بو تازا ایلده اوره یینده توتدوغون آرزولارینین

گرچک لشمه سینی آرزو ایدیرم،

 بایرامینیز مبارک

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

سلامتیه اونایی که براشون مثل آتیش چهارشنبه سوری بودیم

همه وجودمون تو آتیش عشقشون سوخت

تا اونا با شادی از رومون بپرن و رد بشن . . ..

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

باز در چهرهٔ خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت


باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسهٔ هستی سوزت

 

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید


یاد آن پرتو سوزندهٔ عشق

که ز چشمت به دل من تابید

 

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود


بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

 

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانهٔ عشق


چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق

 

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعلهٔ حسرت افروخت


یاد آن خندهٔ بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

 

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد


نگهی گمشده در پردهٔ اشک

حسرتی یخ زده در خندهٔ سرد

 

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت


ترسم این شعلهٔ سوزندهٔ عشق

آخر آتش فکند بر جانت

 

 

 

 

 

برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !

برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !

تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر

برو با یک « من» دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !

 

 

 

 

 

روی زمین بین همه خواسته هام گم شدی

ندیدم احساستو ،عشقتو

روزی که به خودم اومدم خواستم با همه وجودم دستتو بگیرم

اومدم سراغت بهت بگم ببخش

اومدم به عشق گرفتن دستات

اما...

حالا دستهای تو دیگه تنها نبود

تنها من بودم با همه عشقم به تو دستاتو تودستای اون دیدم

 من میرم ، جایی روی زمین ندارم

میرم...

 

سپرده ام به همه عاشقهای روی زمین تن زیبای تو رو کنار من خاک کنند

منتظرت میمانم عشقم

زیر خاک

تا باهمه عشقی که نشد روی زمین تقدیمت کنم درآغوش بگیرمت...

 

 

 

  این مطلب آخری دل نوشته ای از خواهرم مریم بود

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

کنار یادم بمان..

اگر نباشی دلم که هیچ..

دنیا هم تنگ میشود...!

 

 

 

 

 

 

تو در آغوش من

 

به یک باره خیسی گونه ام را از اشکهایت احساس کردم

 

نا خود آگاه اشکهایم هم ساز با چشمانت شروع به باریدن میکنند

 

به آرامی در گوشت نجوا میکنم

 

چرا اینگونه از خود بیخودی، عشق من؟

 

و چه بی ریا و صادقانه می گوئی

 

از نگاه عاشقانه تو. . .

 

عجب رویای دلنشینی . . .

 

 

 

 

 

 

 

ﺑﻌﻀـﯽ ﺍﺷـﮏ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ .. 

 

ﺑــﯽ ﺩﻟﯿﻞ، 

 

ﺑــﯽ ﺑﻬﺎﻧـﻪ، 

 

ﯾـﮏ ﺩﻓﻌــﻪ، 

 

ﻧﺼﻒ ﺷﺒـﯽ... 

 

ﻋﺠﯿـﺐ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﻨـﺪ ...

 

 

 

 

 

 

 

خسته شدم میخواهم در آغوش گرمت آرام گیرم..

خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...

زخم پاهایم به من میخندند خسته شدم بس که تنها دویدم...

اشک گونه هایم را پاک کن وبر پیشانیم بوسه بزن....

می خواهم با تو گریه کنم..خسته شدم بس که تنهاگریه کردم...

می خواهم دست هایم را به گردنت بیاویزمو

شانه هایت را ببوسم...

خسته شدم بس که تنهانشسته ام...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

نه،وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد

عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که

غرق ابهامند

-نه

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست تُرد ثانیه هاست...

(سهراب سپهری)

 

 

 

 

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست...

(سهراب سپهری)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

 

 

نوازشم کن!

نترس!

تنهایی واگیر ندارد...

 

 

 

 

 

 

نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس میشود...

میگویند حساسیت فصلی است....

آری!!!

من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم...

 

 

 

 

 

 

کنار پنجره ی احساس به تو می نگرم

مرا که یادت هست

می دانم تو همیشه بیاد من  هستی چه بیادت باشم  یا نباشم

اینجا دلم میان هزار دغدغه و خیال میگذرد

میان اندیشه  فرداست که  گم میشوم

به کوتاهی من نگاه نکن، خیال روی توست که آرامشم می دهد

این روزها دلم سخت تنها ودلتنگ می شود

میدانی،نیاز من نگاه مهربان توست

دلم رابه خودت می سپارم

برای دلم کاری بکن....

 

 

 

 

 

 

می دونم دیگه دوستم نداری

میخوای بری روی قلبم پا بزاری

ولی هنوز قلبم واسه عشق تو میزنه

با هر نفست نبض من تندتر میزنه

خیلی سخته که بخوام از عشق تو بگذرم

برم و خاطره هارو توی گنجه صاف و ساده جا بزارم

نمی دونم چطور قبول میکنی

دستم و تو دست یکی دیگه بزارم

برم و تو رو اینجا تک و تنها بزارم

ولی تنهایی حقته

تو خواستی رو همه چی پا بزارم

دل من حروم شد توی این بازی

میرم اونو یه جای امن بزارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

دیشب در جاده های سکوت در ایستگاه عشق هر چه منتظر ماندم کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد و من تنهاتر از همیشه به خانه برگشتم!

 

 

 

 

 

 

در آغوش خودم هستم...من خودم را در آغوش گرفتم!

نه چندان با لطافت...نه چندان با محبت ...اما وفادارِ وفادار

 

 

 

 

 

 حـقـیـقـت دارد !

کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی

تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه

بـــرای  از یـــاد بـــردنــت !

آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

عادت میکنیم به داشتن چیزی و سپس به نداشتنش!

به بودن کسی و سپس به نبودنش!

تنها عادت میکنیم اما "فراموش" هرگز!

 

 

 

 

 

بغضهای مرطوب مرا باور کن 

این باران نیست  میبارد   

این صدای خسته ی قلب من است                    

که

از چشمان آسمان بیرون میریزد ...!!!

 

 

 

 

 

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حوصله ات که سر میرود با دلم بازی نکن

من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کردم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره

انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره

در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم

زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم

پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم

من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم

انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره

ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق

یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق

بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار

اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی

رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !

آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک

اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک

تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود

دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود

تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری

تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری

پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟

تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی

داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من

رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟

تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق

منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق

نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه

تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه

عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک

گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !

نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش

و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره

پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره

اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم

بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم ک

ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد

روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیری از یاد !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

  جالب انگیز...

 

 

 

 

چشمک

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

این مطلب فقط جنبه شوخی و طنز داره پس لطفا ...

 

 

 

شنبه

مرد (در تماس تلفنی قبل از رسیدن به منزل): دارم میام...راستی عزیزم!
شام چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم «فال قهوه روسی یخ زده» بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته «شوهرت واست یه انگشتر میخره» طرف رفته خونه و گفته و پس فرداش شوهره واسش انگشترو خریده. خیلی جالبه نه؟
سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!



یکشنبه

مرد (در تماس تلفنی از سر کار):...راستی عزیزم! شام چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای «روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس» ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی
داره دوست نازی می گه رفته و اومده از این رو به اون رو شده. طرف داشت 40سالگیرورد می کرد؛ حالا بعد از اون جلسه روزی 3تا خواستگار رو رد می کنه... تابرگردم دیرشده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!



دوشنبه

مرد (در تماس تلفنی از سر کار):...راستی عزیزم! شام چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی «ظروف عتیقه». می گن خیلی جالبه. ممکنه طول بکشه.
سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!



سه شنبه

مرد در حال خروج از خانه: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند!
ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!



چهارشنبه

مرد: عزیزم! امروز دیگه یه چیزی درست کن فردا برای ناهار ببرم.

زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس «بدن سازی» و «آموزش ترومپت» ثبت نام کنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. همه خانم های با
کلاس میان گفتن فقط جای من خالیه. ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!



پنجشنبه

مرد در حال بازگشت به خانه و در تماس تلفنی: عزیزم! کجایی نیستی خونه؟

زن: ببین امروز من و نازی اومدیم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. یه چیزایی تعریف می کنه که واقعا
نمیدونم چی بگم...من واقعاً از این زندگی «خسته» شدم! چیه همش مثل کلفت ها کنج خونه کار و کار و کار! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر!



جمعه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع زیادیه که انتظار داشته باشم فقط هفته‌ای یه بار شوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟! واقعا برای خودم و این زندگی متاسفم...اصلا یادم رفت بگم من و نازی قراره امروز بریم دربند هواخوری به یاد دوران دانشجویی کمی درد دل کنیم...آخه چرا من با تو ازدواج کردم؟

 

کارت سوخت تو بده ببینم! لعنت به این زندگی خسته کننده...این ملیله خانوم همسایه پایینی نازی، 17 روزه که رفته ایتالیا. آخه مگه من دل ندارم؟ پوسیدم
کنج این خونه هی بشور، بساب، بپز....آخ حرص خوردم، بینی م داره از فرم می افته.
زنگ بزن یه چیزی بیارن بریز تو اون شیکمت...عابر بانکت کجاست؟ مگه همیشه توی جیب کتت نبود؟ اه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

بیل  گیتس  در   رستوران

 

 

بعد ازخوردن غذا بیل 5دلار به عنوان انعام به پیشخدمت داد.پیشخدمت ناراحت شد

بیل متوجه ناراحتی او شد وسوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟

پیشخدمت: من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری پسرشما 50دلار انعام به من داد در حالی که شما که پدر او هستید وپولدارترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام میدهید!

 بیل خندید وگفت : اوپسر پولدارترین مرد روی زمینه ومن پسر یک نجار ساده ام !!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

 

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند

از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!

وقتی کســی جایت آمد

دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ….

میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ……

فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !

و این است بازی باهــم بودن … !!!

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

Design By : Mihantheme