ღღღ.. منشور عشق بازی من..ღღღ

روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و با دوام متصور نیست

 صدا بزن مرا.....


مهم نیست به چه نامی .....


فقط "میم"مالکیت را اخرش بگذار ....


می خواهم باور کنم ...

 

مال همیم ......

 

 

  

قــاصدک هــم به مــارسیــد،خــبرش یــادش رفــت..

  

 

 

  ....و....

 

.......گفتی دیگر به سراغت نیایم...!

........اما گوش کن........

.........هنوز وقتی مرا میبینی.......


...احساست......چه تند به قلبت ضربه میزند...!  

  

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٦ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

همه چیز دارم به غیر
 

از اون چیزی که واقعا باید داشته باشم

 

"آرامش"

 

 نمیدونم آرامش گمشده من کجاست

 

کی پیدا میشه

 

 فقط میدونم که پیدا شدنی نیست،

 

میدونم برای خیلیا یه رویای دست نیافتنی ام

 

خیلیارو دیدم که آرزو کردن من باشن

 

بیچاره ها!!!

 

نمیدانند آرزوی آرامش آنان را دارم

 

خسته ام

 

روحم خسته است

 

بند بند وجودم ویران شده

 

و آرامش همیشگی درونی ام دیگر نیست

 

کجاست پس؟

 

این را میدانم که من این نبودم

 

من سرشار از آرامش بودم

 

سرشار از خدا بودم

 

و حالا سرشار از درماندگی ام

 

سرشار از تاریکی ام

 

به کدام گناه به این وضع گرفتار شدم

 

آرامش میخواهم

 

خدا را میخواهم 

ولی 

ولی 

چرا هیچکدام

 

نیستند؟!؟!

 

 تو مرا می پایی که مبادا دل خود را به تو

تحمیل کنم و من اما گاهی همچنان خیره به تو

می نگرم تا شاید حرف احساس دلم را ز نگاهم

خوانی و به من فرصت پروازدهی . . .

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٢۳ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

 

تازخمهای کهنه دل را دوا کنم با ذکر نام پاک تو ذکر خدا کنم یافاطمه به سجده بگویم به صد نفس مولای من تویی و به حاجت صدا کنم تا پا نهم به خاک مدینه به یاد تو خاکش ز بهر چشم ترم توتیا کنم چون آن ضریح گمشده پیدا نمی کنم اندر کنار قبر نبی عقده وا کنم من عهد بسته ام که بمیرم ز داغ تو عهدی دگر کنم که به عهدم وفا کنم غمهای آسمان که هجوم آورد به دل رفع غم گران به حدیث کساء‌ کنم مهدی کجاست تا که به امر ولایتش سرهای دشمنان تو از تن جداکند...

 

 

 

 

 
چه حالی داده دل را دست مادر
که می شستی زدنیا دست مادر
از آن سیلی مگر چشمت نمی دید
که می جستی مرا با دست مادر
شهادت حضرت فاطمه(س) تسلیت باد
 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

دیروز خواندم دوستت دارم عاشق گفته بود دوستم دارد

من که دوستش ندارم چه؟

تقصیر من نیست خوب دوستش ندارم

      چه کار کنم؟ تو بگو

تو بگو که چه بگویم که ترکم کند بدون دل آزردگی

من تو را دوست دارم نه او را

نه اونی که خیلی راحت ابراز احساسات می کند

هر چی هم که بگوید باز می گویم دوستش ندارم

       اما نمی توانم                     

نمی توانم خیلی رک بگویم

خدای من چه کار کنم؟چه بگویم؟

همه توقع دارند دوستشان بدارم

انگار میون دو تا جای سخت گیر کردم 

     که فقط

 روزنه ی نورعشق تو را می بینم

  فقط می توانم بگویم

          به تو

      دوستت دارم

 

 

 

 

گاهی تو …
گاهی یاد تو …
گاهی هم غم تو …

آخر این “تو" کار من راتمام می کند...

 

 

 

 

 

باید خودم را ببرم خانه !
باید ببرم صورتش را بشویم…
ببرم دراز بکشد…
دلداریش بدهم ، که فکر نکند…
بگویم نگران نباش ، میگذرد…
باید خودم را ببرم بخوابد…
“من” خسته است …!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/۱۸ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

خدای مهربان

 

گفتم: خسته ام….
گفتی:لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر۵3)

 

گفتم:هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره…
گفتی:ان الله بین المرء و قلبه…خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال/۲۶)

گفتم: هیچ کسی رو ندارم…
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید…ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/۱۶)

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی… 

گفتی: فاذکرونی، اذکرکم…منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره/152)

 

 

 

 

 

 

خدایا!
من ایمان دارم
ایمان دارم به اینکه هر که دلش هوایی تو شود
تو هوایش را داری…

 

 

 

 

 

خدا را دوست داشته باش
حداقلش این است که کسی را دوست داری که آخر به او میرسی…

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

فقط چند قدم،مانده بود برسم به تو …

اگر این خواب ادامه داشت …  

 

 

 

 

 

کاش میشد (کاش میشدی)بود که در تنهایی هایم جای خالی

ای کاش های همیشگی را خالی نمیگذاشت ولی افسوس....

که (ای کاش ها) هم خودشان یک نوعی آرزوی همیشگی اند

که جای (کاش میشد)های دیگران را خالی میکنند...

 

 

 

 

حرف هایم کم کم بوی سکوت گرفته

دیگر خسته شده ام

 

رویای دیدن تو، تنها فریاد من است

فریادی از جنس سکوت . .

 

سکوت لحظه هایم بدین معنیست

حرفی ندارد جز دیدن تـــــــــــــــو

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٠ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

سکوت...

 

می ترسم از شب.....تاریکی.....

از این همه سکوت... سکوت... سکوت...

گوش هایم را می گیرم

تا صدای فریادهای خشن سکوت را نشنوم

چشمانم را میبندم

وبه آرامی...

نه...

به سختی...

با ترس...

به خواب فرو می روم

در دامان این سکوت پر از صدا...

از خودم

 

 

 

 

لالالالالا بخواب دنیا خسیسه

واسه کمتر کسی خوب مینویسه

یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است

یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

وقت رفتن همه را می بوسید/به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من/انتظار سر راهش را داد

 

 

 

 

 

 یه پسرایی هستن که . . .

صدای خنده هاشون تو خیابون میپیچه

 شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچیک

 ابروهاشون فابریک خودشونه

 همونایی که نه لکسوز دارن نه کمـری...

 اما مـرام دارن

 چشمشون همه جا کار نمی کنه و دنبال موی بلوند و چشم آبی نیست

 پسرایی که موزیکـ های خارجی رو بدون معنی کردن حفظ نمیکنن ،پُــــز نمیـــــــدن

 پاتوق شون مهمونی و شیشه و انواع مشروبی جات نیست

 آره رفیـق . . .

 اونایی که تکیه کلامشون معرفته

 بی ریا، با خدا، مهـربون و با مسئولیتن

 آدم میتــونه بهشون تکیه کنی

 کنارشـون آرامش داری

 کنـارش باشی یا نباشی حواسش به بقیه دخترا نیست

 و آدم ها رو مثل هـم نمی بینن

 این جور پسرا خیلی مـردن

 خیلی تکن، خیلی خاصن ...

 خیلی شوخن و جنگولکـ بازی در میـارن

 ولی احساس شون قویه

 آه که بکشن خدا دنیا رو واسشون زیر و رو میکنه . . . 

 

 سلامتیه همه ی پسرای با مرام و با معرفت...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

در زدی،

باز کردم!

سلام کردی

اما صدا نداشتی!

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیبش بود!

گروس عبدالملکیان

 

 

 

 

تا روزی که بود،

دست هایش بوی گل سرخ می داد!

از روزی که رفت،

گل های سرخ

بوی دست های او را می دهند...

واهه آرمن

 

 

 

 

 

هوس باغ وبهارانم نیست!

 

ای بهین باغ و بهارانم

 

تو...

حمید مصدق

 

 

 

 

 

زمستان نیز رفت،

اما!

بهارانی نمی بینم!

بر این تکرار در تکرار،

پایانی نمی بینم...

فاضل نظری

 

 

 

 

من

بهار میشوم!

تو،

تنم را پر از شکوفه کن...

عباس معروفی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/٤ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

Design By : Mihantheme