ღღღ.. منشور عشق بازی من..ღღღ

روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و با دوام متصور نیست

باز در چهرهٔ خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت


باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسهٔ هستی سوزت

 

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید


یاد آن پرتو سوزندهٔ عشق

که ز چشمت به دل من تابید

 

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود


بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

 

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانهٔ عشق


چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق

 

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعلهٔ حسرت افروخت


یاد آن خندهٔ بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

 

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد


نگهی گمشده در پردهٔ اشک

حسرتی یخ زده در خندهٔ سرد

 

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت


ترسم این شعلهٔ سوزندهٔ عشق

آخر آتش فکند بر جانت

 

 

 

 

 

برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !

برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !

تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر

برو با یک « من» دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !

 

 

 

 

 

روی زمین بین همه خواسته هام گم شدی

ندیدم احساستو ،عشقتو

روزی که به خودم اومدم خواستم با همه وجودم دستتو بگیرم

اومدم سراغت بهت بگم ببخش

اومدم به عشق گرفتن دستات

اما...

حالا دستهای تو دیگه تنها نبود

تنها من بودم با همه عشقم به تو دستاتو تودستای اون دیدم

 من میرم ، جایی روی زمین ندارم

میرم...

 

سپرده ام به همه عاشقهای روی زمین تن زیبای تو رو کنار من خاک کنند

منتظرت میمانم عشقم

زیر خاک

تا باهمه عشقی که نشد روی زمین تقدیمت کنم درآغوش بگیرمت...

 

 

 

  این مطلب آخری دل نوشته ای از خواهرم مریم بود

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

Design By : Mihantheme