ღღღ.. منشور عشق بازی من..ღღღ

روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و با دوام متصور نیست

در زدی،

باز کردم!

سلام کردی

اما صدا نداشتی!

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیبش بود!

گروس عبدالملکیان

 

 

 

 

تا روزی که بود،

دست هایش بوی گل سرخ می داد!

از روزی که رفت،

گل های سرخ

بوی دست های او را می دهند...

واهه آرمن

 

 

 

 

 

هوس باغ وبهارانم نیست!

 

ای بهین باغ و بهارانم

 

تو...

حمید مصدق

 

 

 

 

 

زمستان نیز رفت،

اما!

بهارانی نمی بینم!

بر این تکرار در تکرار،

پایانی نمی بینم...

فاضل نظری

 

 

 

 

من

بهار میشوم!

تو،

تنم را پر از شکوفه کن...

عباس معروفی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/٤ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

Design By : Mihantheme