ღღღ.. منشور عشق بازی من..ღღღ

روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و با دوام متصور نیست

دیروز خواندم دوستت دارم عاشق گفته بود دوستم دارد

من که دوستش ندارم چه؟

تقصیر من نیست خوب دوستش ندارم

      چه کار کنم؟ تو بگو

تو بگو که چه بگویم که ترکم کند بدون دل آزردگی

من تو را دوست دارم نه او را

نه اونی که خیلی راحت ابراز احساسات می کند

هر چی هم که بگوید باز می گویم دوستش ندارم

       اما نمی توانم                     

نمی توانم خیلی رک بگویم

خدای من چه کار کنم؟چه بگویم؟

همه توقع دارند دوستشان بدارم

انگار میون دو تا جای سخت گیر کردم 

     که فقط

 روزنه ی نورعشق تو را می بینم

  فقط می توانم بگویم

          به تو

      دوستت دارم

 

 

 

 

گاهی تو …
گاهی یاد تو …
گاهی هم غم تو …

آخر این “تو" کار من راتمام می کند...

 

 

 

 

 

باید خودم را ببرم خانه !
باید ببرم صورتش را بشویم…
ببرم دراز بکشد…
دلداریش بدهم ، که فکر نکند…
بگویم نگران نباش ، میگذرد…
باید خودم را ببرم بخوابد…
“من” خسته است …!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/۱۸ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

Design By : Mihantheme