تو به من خندیدی

ونمیدانستی

من به چه  دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تنددوید

سیب را دست تو دید

غضب آاوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما

سیب نداشت!

 *حمید مصدق

/ 0 نظر / 3 بازدید